تبليغاتX
پرسه های تنهایی
 

شب سرد قیر اندود

 

 

برای خواب دیر مانده ایم

برای بیداری چه زود برخاستیم

برای اندوه ُ گریان خندیدم و برای خنده

شاد گریستیم .

دستان باد 

ابروان طبیعت

لب کوه

به سراغ صدایی رفتیم که برخاست از کشته ای بیدار

ما آن کشته را بیدار کاشتیم و بیمار برداشتیم .

دوان در پی کرشمه ای که ساقه ی ظریف تن

به هوای نسیمی       سر به پا      در به در       سزاوار افراشتیم .

خطوطی اندوهگین بودیم .

تقاطعی دلپذیر روی دفتری را انتظار کشیدیم

نامی آشنا انجامیدیم و ناخودآگاه نوشتیم :

شب سرد قیراندودی شکفتیم

صبح روشنای مهرآمیزی نشستیم

و بریدیم و رمیدیم و دلاور باختیم .

دریغا قلب من نمی فشرد سینه ام

تا بتابیم

بر عریانی سینه هایمان بتابیم و ببالیم و بنالیم و بسوزیم .

حول آفتابی بچرخیم و نسوزیم

مه را بیاراییم و نبوسیم .

حقیقت را ببینیم و دم نزنیم .

سکوت را بگوییم و حرف نزنیم .

داد دل دیو دنائت بشنویم و نگرییم و نترسیم .

سرخاب لب را ببوئیم و نگزیم .

جریان غروب را بنوشیم و مست شویم و بمانیم و بمیریم .

برای بودن

دیر بودن تعللی نداشتیم

 اما .........

دیوار شرمگین

فرو بریز

من می خواهم طلوع کنم .

 


 

|| روز : چهارشنبه 1388/08/20 ساعت : 18:14 || موضوع :


افول


زندگی سخت شده بود . کم کم نفس هاشان بالا نمی آمد . "هروس" رو به "آلن" کرد و وقتی چهره ی خسته ی او را دید ؛ زبانش بند آمد . دریچه ای باز نبود ؛ شب همچون عصیان پوتین های سخت ارتش چین بر روانش می تاخت .

.....................................................................

اتاق نهم ، ساختمان سوم ، خیابان بیست و پنجم .

ساعتها بود که آن تو حبس بودند و حتی "مادام کاترین" (صاحبخانه ) هم خبری از آنها نگرفته بود . روی میزی که وسط اتاق ، تنها کز کرده بود ، جز چند نخ سیگار ، شیشه ای مشروب و تبری که هنگام فرار از اردوگاه برداشته بودند ، چیزی دیده نمی شد . هروس به تخت تکیه داده بود و آلن از پنجره خیابان بیست و پنجم را می دید .

روزهای آخر ماه سپتامبر بود و کارگران را از اردوگاه کار اجباری به شهر آورده بودند تا پیمان نامه ی سیاه اعدامیان را برای عبرت نشانشان دهند .

هروس و آلن ، تک تک آنها را می شناختند و هنگام راه پیمایی غل و زنجیر دار آنها در خیابان بیست و پنجم ، شاهد پر ترس و لرز آنها بودند . آخر ؛ آنها همان دو نفری بودند که ارتش چند روز بود بی وقفه دنبالشان      می گشت . آلن ، خانم کاترین را دید که از منتهی الیه سمت چپ پیاده رو به سمت در ورودی ساختمان     می آید . 

- هروس ! پاشو ! یالا پاشو ! کاترین اومد .

بینوا از جا به در شد و مثل میخ روی دو پا ایستاد . از شدت ترس لبانش را می گزید .

صدای پای خانم کاترین از راه پله ها می آمد . آمد تا به اتاق آن دو رسید و به آرامی در زد . آلن به هروس اشاره کرد که در را باز نکند ، چون اصلا کاترین نمی دانست که آنها از اردوگاه برگشته اند . پس چه دلیلی برای در زدن داشت ؟ دوباره به در کوبید . دست بردار نبود .

ناگاه کلیدی داخل فقل در چرخید . هروس تبر را از روی میز برداشت و به آلن چشم دوخت . ترسیده بودند . هر دو می دانستند که چاره ای جز این ندارند . آلن سرخ شده بود و مدام عرق می ریخت . هروس سریعا به پشت در رفت . در باز شد . نوری که از لای در وارد اتاق تاریک آنها می شد چشمان آلن را اذیت کرد . پیرزن با دیدن آلن زیاد متعجب نشد ! صدای پای چند نفر از پایین راه پله به گوش می رسید . نمی شد تشخیص داد که چند نفر هستند اما مشخص بود که سریعا پله ها را طی می کنند و بالا می آیند .

خانم کاترین کمی جلوتر آمد و تا می خواست رجز خوانی را برای تحویل دادن آنها به ارتش شروع کند ، تصویر تبر هروس روی دیوار نقش بست و سپس بر فرق کاترین نشست . پیرزن آه کوتاهی کشید و مرد . خون به سر و صورت هروس پاشید . شوکه شده بود ؛ باور نمی کرد که کاترین را با دستان خودش کشته است .

صدای پاها تند تر و نزدیک تر شد . آلن به سرعت جسد پیرزن را داخل کشید و در را بست . آن پاها الان پشت در اتاق نهم بودند . 

- در را باز کنید ! به نام قانون باز کنید .

هر دو ترسیده بودند . هروس تبر را به آرامی روی زمین گذاشت و آمد کنار آلن نشست . هر دو می دانستند که اینجا نهایت کار آنهاست . شیشه ی مشروب را سر کشیدند .

..............................................................................

پاییز سر رسیده بود .

اتومبیل خوفناکی روبروی در زندان آماده بود . آلن و هروس را می دیدی که سوار بر ارابه ی مرگ شدند . و بین راه :

آنقدر به جرز دیوار چشم دوختم ، آنقدر سک لنگان خیابان بیست و پنجم را دوست می داشتم ؛ برای اتاق نهم ، برای جرعه ای مشروب با آلن در آن شب آرام ، برای همه ، برای کاترین که تقصیر خودش بود و برای "هلن"که قول داده بودم روزی برگردم . کاش همه را دوباره می دیدم .

از دور چوبه ی دار میدان اصلی شهر دیده می شد . هروس رو به سرباز نگهبان می کند :

- می دانی فاصله با مرگ من و تو ، چقدر از هم دور است ؟

ترمز ماشین در چند متری چوبه ی دار ، آخرین وقفه ی نافرجام برای فرار از مرگ بود . و آزادی ! چه واژه ی غریبی است برای هروس و آلن .

....................................................................

صندلی لرزان زیر پای آلن و هروس ، به فرمان چوخه دار و با هیاهوی مردم حاضر لغزید و رویای آزادی روی چوبه ی دار حرام شد . 



 

|| روز : شنبه 1388/07/11 ساعت : 16:14 || موضوع :.:: خاطرات و خطرات ::.


مردی به دریا می رود ...




رگ خواب من ورم کرده است

روی قدیم پخش شده ام .

مزه شب را نمی فهمم

کامم زکام شده است .

الهه ی من رویا پرستی می کند 

فارغ از اندیشه ام لیلا پرستی می کند .

من به هر شهدی کنم کامم شکر

او همچنان مستی پرستی می کند .

شهری به آه مرد دیروزی شکست

من می روم ، او می رود ، مستی ز وهمی می دمد .


غوغای آن فرسوده را

کی می برند از روی من

تا دل به رویا بسپرم

رویا ز دریا می رود . 

پروانه را افروختند 

کامش به آتش دوختند

سودای دود و داد و دد

از بند زندان می رهد .


تا دل به مقصودش رسید

فعلی به مفعولش رسید ،

خونی ز بندی راه یافت

مردی به محبوبش رسید .


من مانده ام تنها و مست

بی قافیه ، هموار و پست

رشکی به فردا می رود

مشکی به صحرا می رسد .


نوشیده ام مهتاب را

آن مه نه ماه خواب را

مردی به دریا می رسد

دریا به رویا می رود .



 

|| روز : پنجشنبه 1388/06/19 ساعت : 1:48 || موضوع :.:: چند خط دل تنگی ::.


بگذر به خیال من


برای زندگی سالهاست که دیر مانده ام .

من از خاک همه من ، تو .

تو اما زود گذر کرده ای ، چون مسافر سوار بر باد .

من اما دیر مانده ام .

شاید به غفلت شبی آرام و اما شاید روزی عبوس ...

نمی دانم !


دیوانه ام مکن ، کمی آرام بنشین تا تماشایت کنم .

گرد راه از گونه ات بروبم ، تا نمایان شود هر آن که بروید به پژواک زمزمه ی دستانم .

دلیل آمدنت بگوی ، تا بازگویم سفر بیراهه ام .


صدایم مکن ، ساکن باش تا دلم قرار بگیرد .

حرفهایت بوی جدایی می دهد ، تو را به سخن قسم ، که آرام بگوی

من می شنوم

سال هاست برای این لحظه آماده ام .


شمعی از دور ، رقصان مرا خواند

به نهیب دیدارم ، چنان لرزان شد 

که سر از پای نشناخته ، ره رجعت پیش گرفتم .

من از شمعی نلرزم که به ترسم بسوزد

از ترسی بلرزم که به شمعی نیرزم .


روی بلوغ غلت می خوردم 

به دیدارت چهره از دیده ات نکندم

هرچند که افسوسم چنان اوج می گرفت

وقتی می دانستم خیالی بیش نیستی ...


من ، سال ها دیر به دنیا آمده ام .

تو خواب بودی که من را از زمان دزدیدند و به امروز سپردند .

برای دیدنت آن روز ، آمده بودم .

من و درخت ، سالهاست که دل خوش به خنکای نسیمی زاییده ی عبوریم .


تا تو برسی و بگویم که چقدر منتظر تماشایت ماندم . 

ماندم ، تا بگذری ، تا لحظه ای ببینم ، تا بگویم .

بگویم که می دانم از کجا تا به کجا ، رنگ رفته روزگار را به جان خریده ای

تا بگذری از این دیار

اما نه آنکه مرا ببویی

نه آنکه مرا ببوسی

نه آنکه مرا بیابی


تو گذشتی تا ایستگاه بعدی برسد و مسافرت را بجویی .

ظلم دلپذیری است

تو فقط بگذر تا تماشا کنیم ، من و درخت .

منتظریم ، تو کی می رسی ؟



 

|| روز : چهارشنبه 1388/06/04 ساعت : 2:14 || موضوع :.:: چند خط دل تنگی ::.


هبوط



نردبان دیلاق ذوق من

می رفت تا پای خدا ، تا رسیدن میوه کال تفکرم .

قد می کشید تا خود صبح ، تا خورشید .

به خدا از پنجره ای دیگر بنگر و دیگر نام ، صدایش کن .

خدای نحیف من ، الهه ی شور و شرر

به فربهی خدای اسلامیان که در رحمتش ، نه سزاوار حضورم .

آتشی به پا داشته ،  ترسم بلندای گناه به تندی شعله اش نیفروزد .

روح هرزه گرد من

شب به سحر بالین خواب نفشرد .

رویای همسفری را سودا کرد و دست به آستین جرم آلود آن مرد آلود .

با تو تا خدا می روم 

به خدا نمی رسم اما 

عطر هوسی را می بویم که خواهشی را صدا می زند :

من سالهاست که "کتابی" را ورق نزده ام 

من ماه هاست روی دو زانو ، جبین به خاک نیاویختم  

من روزهاست ، ره بینوایی نپیمودم .

من اما ، لحظه ای برای یادآوری تو نکشتم و همین است

که با او ، تا تو می آیم 

او می رسد و من نمی رسم !



هبوط نزدیک ترین یار را به یاد دارم

به تنهاترین خاک افق ، به رنگین ترین رمز زمین

به من ، به همان کتاب ورق نخورده ، همان زانوان نشکسته و جبین پاکیزه ...


آن دگر نام ، چه اسمی است که

اضداد را در خود بگنجد و نحیف باشد 

من نیز به او راه یابم

و چون نگار سواره ی من ، تازان به آستان او بتازد 

من پیاده ، گم کرده ی راه گردآلود او نباشم .



 

|| روز : پنجشنبه 1388/05/15 ساعت : 2:28 || موضوع :.:: کربلای شور ::.


فاحشه باکره ...

 

 


از صدایی که هر شب از ژرفای هوس بر می خاست 

و تا ارضای تن آتشی می افروخت ،

از مجاورت شب و تب تا به عریانی لب

راهواری ، همواره تنگنای هرزگی را می پیمود .

آغوش غریبی را برای تولد می پویید 

و روی نرمی پوستی به پهنای یک شب ، هر شب آرامی می پایید ...

فاحشه می گریخت و من به دنبالش 

کنار ساحلی به رنگ خون ، سپیدار افسونی نمایان می شد

و دستم را به تن عافیت یازیدم .

کنار بالش عشق طرح قرابتی نقش بست

و فاحشه را به آغوشم آسودم .

لذت ، آشوب ها به پا داشت و

کام تلخ من ، ممهور جرعه ای ودکا شد .

معصیتی به طهارت مستی رویید

تا لذتی بی آغوش ، هم آغوشش نباشد .

فاحشه ی مظلوم من ، سببی جز بوسه به تلخی کامش نداشت .

هنگامه ی دریدن پوشش رنگین تن ،

کاش وقت صعود عشق ،

هنگام سقوط من

شبی به آرامی شب تو نبود .

چنان آلوده ایم ، گویی همزاد سیاهی تدبیرمان نوشت .

چنان آزادیم ، گویی رنگ فریبی پیکرمان سرشت .

فاحشه !

به طهارت تو سوگند 

به صراحت تو مدیون

به حلاوت تو پیوند

شب عریانی گونه هایت ، درازای یلدای بی مروتی را می نگارد 

که پیکره ی فاحشه ای باکره را ، سوار بر تن آلوده ام از میان شب گذراندم .

برای آن شب نخند

تا بکارت از طهارت نپاشد ...

 


 

|| روز : یکشنبه 1388/04/07 ساعت : 3:3 || موضوع :.:: چند خط دل تنگی ::.


خرداد

 

 

تقویم بی صبرانه مساحت زمان را در می نوردد

و روی بی رونقی روزها و شب ها نیز ،

                         نقش اندکی عشق بر لبانم نمانده .

مسیر ناکجا آبادی است این ویرانه

هوس سیری ناپذیری است این دیوانه

که نه از پیمودنش ، کس به جایی رسید

و نه از نوش لذتش ، جز آماس تخیل حصول شد .

به غزل نگاه ، گاه و یا گه گاه ولع دوشادوشی اش ، ذهن را می ربود

و چون تقاطع اشک و مشک ،

               ریحانه ی نو شکفته ای را در مدح رایحه ی گریه ای مست می ساخت .

چون شه را تعظیم گدا سخت آمد و

چون غنا به درگاه فنا رسید

روی حلاوت رویایی وزین ، وزن رویایی حزین سنگینی کرد

روی خراش فکری ، خار جسارت نمود

تابلوی پیکره ی زنی زیبا ، عریانی احساس را سر کشید

پینه ی دست کفاش ، کفش را بوسید

مهر دستانی فقیر ، عنایت نوازش نعمتی را فریفت

و یا آنکه لبانی شیفته ، هوس بوسه ای را وقف عفاف کرد

زبانی ، گویش عشق را نفهمید .

آنوقت شاید به دنیا نیامده بودم تا

تنم شیفته در حسرت مثالی از یادگار آن روزها نباشد .

به یادگاری روی تن فصل ، با هوای وصل

فریادی بی صدا در خردادی پرحادثه را ایستاده نظاره خواهم کرد .

 


 

|| روز : شنبه 1388/03/09 ساعت : 23:33 || موضوع :


شبگرد

 

شبگرد خواب آلودی دیشب ،چون از راه شب می گذشت 

تیرگی بر او چیره  شد     و روی پوست فصل ، خراش زخمی پدیدار گردید .

روی جراحت مشکوک تو ، مرهم داد و درمان نیست ؟

برای زخم هایم می گریم .برای زخم هایت ،

برای آن خوشایندی که سکوت  بر لبانم نشاند  .

ناخوشایندی که فراغت  از ذهنم ربود ...

واقعه ی کوتاه خواستن 

میدان فراخ  و گوی نابود 

چوگان سرنوشت و بوی تابوت .

شب  نابهنگام ، از خواب دریده ام می رویم .

کنار بالش من ، یاد می نشیند  ،تصویر "شاید" .

تصویر آن جراحتی که سرخی اش را زمین بلعیده بود

و من چه ابلهانه سراغ از خون می گرفتم .

چهره به شب پیوسته  

و آن هشیاری بیخودانه که ندانم نگاه من  اویش انگیخت  ،  یا که سردی نفسم .

گریز از من ؟

مگرم سرودم آزرد طبع شنوایی ات

یا که در بیشه ی دور ، حیات عشقی را فنا کردند .

به سویش ، کدامین رود را بایدش شنا کرد

به کویش ، کدامین دیار را باید پیمود .

آهای ....

فریاد از این نای بی نوا

فریاد از این شب بی صدا .

برای نوشتن فرصتم نیست

مرا ربودند ، ز دست باد ، ز دست خون ، ز دست یاد

مرا سرودند ، بسان رود ، بسان شب ، چو رنگ خواب

دلم آشوب ها به پا داشته

بیا و این ویرانه را بر افروز .

 


 

|| روز : چهارشنبه 1388/02/16 ساعت : 20:29 || موضوع :.:: چند خط دل تنگی ::.


بوی پیرهن تو

 

روی طاقچه ی امروز ، گرد دیروز نشسته

و کنار بالش خواب من ، رویایی تمام شب ایستاد و کامم نداد !

روی فرش ذهنت ، طرح جدایی بیداد کرد

غریو ناله ای بیدارم کرد .

روی پیرهن شب ، شمیم زن را بوییدم

در تلاطم سیاه و سپید ، سیاه را گزیدم

روی تابلوی عشق ، نمای مسمومی طبعم را دگرگون ساخت .

محو منحنی مواج ، کنار آیینه ی صبح ، امروز را به یکباره یافتم ...

گاه شادی هایم می پژمرد

گاه خنده هایم می خشکد

گاه روی دالان ذهنم عادت می شوی

و راه که می روم ، تو را نمی بینم .

خواستم بگویم فردا که راه می روی ...

خواستم بگویم فردا که می خندی ...



روی فرش ، پی کدامین نقشی ؟

این فرش را نقش ویرانگی من بنا کرد  .



دوباره خوابم را درید !

حواست باشد ، روی طاقچه ی عادتم ، گرد پیرهنت را نروبی !

بینی عادتم را بوی پیرهن تو باید !

 


 

|| روز : جمعه 1388/01/14 ساعت : 0:56 || موضوع :.:: چند خط دل تنگی ::.


به "هر" سوگند ، کز "هیچ" ننالم !

آن گیسو را بگشا !

آن طرب را به پا دار !

آن شرر را به کام ریز !

آن عطش را فنا دار !


دلم داستان یک سال فراق را بر نمی تابد .

روزی پنجره ام به آفتاب گشوده می شد

اما کنون دگر نوری ، تیرگی حوصله ام را نمی زداید .

گاه به نظرم دگر باران نمی بارد

گاه به نظرم دگر آفتاب نمی تابد .

فروردین نمی رسد

بهار نمی شود

زمستان نمی رود !



گاه کنار میزم که می نشینم تو به یادم می رسی

وصف که نه ، خصم که نه ،

عصیان را نگو !

یادت روی شانه ام سنگینی می کند .

روی موج خسته ی دلم ، بی تاب ، بی پروا از تو می گویم .


گاه چون امروز می نوشتم و چون فردا ...

پی یاد می گشتم ، پی نور

صبح جز به یادت قدم از قدمهایم نشکفت

و شب جز به هوایت ، نفس از بند سینه ام نگسست .


بهارم ، روی شکوفه های انتظار

کنار خاطرات آن چنار ، من و تو بی قرار !


تموزم به یاد !

همه عمرم به باد .

خوابم می آشفت و دست تو بود ، بیدارم !


خزانم !

کاش به یادم بود ، عذاب گذر و گذار !

عابر و معبر ، شاعر و مشعر ، عابد و معبود ، عاشق و معشوق !

روی هلال مه قدم برداشتی و به زمستان ستمگر رسیدی ...


بی هیچ ، بدانجا می رسم .

من "هیچم" از "هر" پر بود . "عشقم" از " اشک " !



گاه به "اینجا" نیز می رسم .

ستایش "نابود" !

من از "هیچ" می نویسم

کسی پشت دانایی من ، اتراق نکرده .

من از "نیست" می ستایم

از آنکه نیست ، اما "هست" !

از آنکه دگر نمی شناسم ، اما چه آشنا به یاد آورم !


از سال بی "او" می نویسم

از ظلم زمستان ، که بالاخره به گور رفت !

از شروع بهار ، که باز "من" هستم و "هیچ" نیست و "هر" هست ...

به "هر" سوگند ، کز "هیچ" ننالم ، به سودای آتش شعله ورم ، از "هیچ" !


من بهار را نمی بینم . من فقط "هیچ" می بینم .

بهار نادیده ات ، چراغانی !


 

|| روز : جمعه 1387/12/30 ساعت : 0:53 || موضوع :


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting